ناگه یکی کوزه بر آورد خروش کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
ناگه یکی کوزه بر آورد خروش کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
هرچی بیشتر بدونی دربارهء برنده شدن، شکستات عمیق تر می شه...
دومین سوءالی که حتما باید بهش جواب بدی اینه که: چرا می خوای خوب بشی...؟
نیچه
-این یکی خیلی پیشرفته است، کاملا معلومه با دفعه های قبل فرق داره، تقریباً کاریش نمی شه کرد، تمام این محدوده رو آلوده کرده، شوخی نمی کنم، تمام بافت ها آلوده شدن... چرا می خندی...؟
--تو بگو چرا، تو که این همه آزمایش کردی، جوابه اینم خوب از تو همونا بگو...
-تو هیچ تصوری نداری از اتفاقی که داره می افته... دخلت اومده، اونم نه به این سادگی یا، فک کردی چه طوری قرار تموم بشه...؟
--تو برام بگو...
-تمام این ناحیه آلوده شده دیگه نمی شه حذف شون کرد، تا چند وقته دیگه باید برای تنفس یه راه دیگه ایجاد کنیم، ولی اونم زیاد دووم نمی یاره...
--چند وقت...؟
-تجربه می که سه ماه...
--سخت نگیر، یه سوءال دیگه، من چندمی ام اینجا...؟
-نشمردم...
--خوبه، بدونِ شماره راحتتره بعضی وقتا...
تو می مونی با نمونده هات...
مرغان دیگری هم هستند که بالاتر میپرند...
نیچه
-وای اینا خیلی عالی یَن، چرا بهم نشونشون نداده بودی...
--خب، تو هیچ وقت نبودی...
-می تونستی بهم بگی اینا هستن، حتما می اومدم...
--هه، اگه بودی که اینا نبود...
نیچه
-لعنتی، من حالم خوب نیست...
--خُب نباشه...
اینا رو فقط نباید ببینی، نه اینکه ندونی...
نیچه
به چیزائی که فکر می کنی هیچی نیست، مبتلا می شی...
امشب از اون شباست باز...
Jupiter : "I am not your king, impudent larva? Who then has created you?"
Orestes : "You. But you should not have created me free."...
هنوز که هنوز است از داوری هائی نتیجه می گیریم که نادرستشان می پنداریم. از آن آموزه هائی که , دیگر به آنها باور نداریم - با عواطف خودمان...1
نیچه
I've got a problem for your solution...
Author Unknown
اینا خطرناک ِ؛ چون آرومت می کنه...
همه چرا مثل من نیستید و خلاص...؟
-یجا می رسه که بخودت می گی: خوب من تمام سعیم رو کردم...
--خوب، اونم همین رو بهت گفت، یادته...
-نه اون می تونست و کاری نکرد، کلی حداقل بود که حتی نخواست بهشون فک کنه، چه برسه بخواد سعی کنه انجامشون بده...
--یکم فکن، این حرفات آشنا نیست...؟
-می دونم، می خوای بگی منم با اون کاری رو کردم که اون اولی با من کرد. ولی من هیچ احساس گناه نمی کنم، چون می دونم راست می گم...
--خوب اونم می دونست، یادت رفته می پرسیدی چطور می تونه بهت بخنده وقتی می بینه داری جون می کنی...
-ولی من حتی التماسشم کردم، چطور نفهمید نباید بره...؟
--خوب همون موقع هم بهت گفتم نکن، فایده ای نداره، اون قبل از التماست رفته بود. اونی که بهش التماس می کردی می دونی چی بود...؟
-نمی خوام بیشتر از این گوش بدم، بس کن...
--خودت بودی وقتی به اون می گفتی: من تمام سعیم رو کردم. هه، چیه از خودت بدت می یاد نه...؟
-بس کن، زندگی همینه...
--یادتِ اینم بهت گفت...؟
-گفتم بسه، نمی خوام یادم بیاد، آخرش که چی...؟
--تو همیشه با آخرش می سنجی، خوب جوابش معلومه...
-آره معلومه هیچی...
--آره، مطمئنان همینه، زندگی یه معادله است که برابر با صفر ِ...
-خوب چرا این همه سعی می کنی متقاعدم کنی اشتباه کردم وقتی آخرش هیچ ِ...؟
--تو همیشه می خوای فرار کنی، جواب آخرش نیست که می گی صفر ِ... جواب، مجهول ها هستن...
-گفتم بسه، اونا هم صفرن...
-- نه اونا وحشتناکترن، بی نهایتن...
-من باید برم...
--چیه تمام سعیت رو اینجا هم کردی...
-داری به من توهین می کنی، بسه، نمی خوام کاری رو که با اون کردی با منم بکنی...
--باشه، باشه، قصه نباف، فقط برو...
-چیه، انگار توهم تمام سعیت کردی... بگو، تعارف نکن...
--هه، من دیگه بازی نمی کنم، خودتو خسته نکن...
آدمای مثل تو، تو یسری قصه هائی که خودشون خلق می کنن و انتهائی هم نداره گم شدن، بیا رو راست باشیم، آخرین باری که بخودت راست گفتی کی بود...؟ دیگه نمی پرسم، آخرین باری که اون راست رو قبول کردی کی بود...
شماها از کجا اومدین...؟
از ترس اینکه بفهمی اونی نیست که فکر می کنی، نمی گی...
ساکت، صداش نکن...
چشم روهم می زاری و دیگه نیست...
دست از آرایش آینه ها بردار...
بزار خیالت رو راحت کنم، هیچ چی عوض نمی شه الا نگاه ِتو...
-من کار ِ درست رو انجام دادم...
--ولی من فکر کردم تو به خاطر ِ من ِ که کار ِ درست رو انجام دادی...
-چه فرقی می کنه، وقتی درست باشه نتیجه یکیه...
--هه، تو دیگه بیش از حد عاقلی، نتیجه یکی از ماهاست...
-خوب اینو که من گفتم...
--آره، گفتی، ولی نخواستی..
خوب، بهترِ بی تجربه بازی در نیاری... تموم شده... وقتی نیست، دیگه نیست... کار زیادی نباید بکنی، بزار فقط نباشه... همین...
دیدی آخرین نفر نبودی... نمی دونم این از یکی به یکی دیگه منقل می شه یا آدما ازش می گذرن و اون همون جا هست... خوب هرکاری کردم نشد اینجا تموم شه، حالا یا من ازش گذشتم یا اون از من... فرقش اینه که من می دونم یکی دوباره به همون شدت، دچاره... اینجا به قربانی نیازی نیست، شایدم یکی کافی نیست...
وقتی که حق با ظالم بود...
هی، اونم حق داره بمیره... چرا نمی زاری ازش استفاده کنه...؟
تا بخاطرم می آیی
تمام خاطرات گذشته را زیر و رو می کنم
به طمع اینکه شاید این بار به آنها سرزده باشی
کافر به این حقیقت ساده
که دیگر بیرون از من
وجود نداری
که تو مرده ای
که در نیستیِ نبودنهایت
سال های سال است گم شده ای
که توهمِ توهمی دیگری...
به دورترین سرابی که در پیشداری
خیره خیره1 حمله کن
پاهایت تو را نخواهند برد
دست هایت رهایت خواهند کرد
تردید نکن
پرتگاهی بیاب تا صعود کنی...
1:خیره خیره : بیهوده . بی جهت . بی تقریب...
هیج بذری، تو گلی که بوجود می یاد ازش نیست...1
1:اگه موهای تنت سیخ نشد اونقد بخونش تا بشه...
ببین اعترافش هم فایده نداره... نمی تونی بفهمی... آره برای تو کافی بود اونی که بود، ولی تو خودش کم بود که رفت... اینا یه جا اتفاق نمی افته که بشه راحت فهمیدشون... بگذر ازش... بگذر...